تبليغاتX
رند پارسا
هان مشو نومید چون واقف نئی از سر غیب

باشد اندر پرده بازیهای پنهان، غم مخور

احساس می کنم گرفتار یکی از بازیهای پنهان پرده شده ام. گرفتار که...نه! گرفتاری نمیشود گفت. دوستش دارم این حادثه را...

+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 14:42 توسط صادق.م |

دلتنگ شده ام برای نوشتن بی دغدغه! دلتنگ شده ام برای نوشته های طولانی و تحلیلی به سبک رند پارسا! دلتنگ شده م برای وراجی! روزه ی سکوت ما و مینیمال گوییمان را افطاری در پی نیست انگار.

+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 11:33 توسط صادق.م |

از کجا آمدیم که به اینجا رسیدیم؟! زیاد به این مسئله فکر می کنم این روزها و کمتر به جواب می رسم.

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 19:45 توسط صادق.م |

گریه ام گرفت! کتابناک تعطیل شد. خیلی دردناک بود.
+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 13:0 توسط صادق.م |

دوست من

بسیار خوشحالم که به دلتنگی هایی رسیده ای

که روزگاری من را به دلیل داشتنشان ملامت می کردی...

خوشحالم

باور کن

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 11:45 توسط صادق.م |

چهارشنبه 20 مهر ماه روز حافظ:

برنامه ای رادیویی از شنوندگان خود خواسته بود با برنامه تماس بگیرند و شعری از حافظ که می پسندند، بخوانند و یا سخنی درباره ی حافظ به زبان بیاورند. شنونده ای تماس گرفت و این طور شعر خواند:

حافظ به روزگاران مهری نشسته بر دل      بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران

و چند دقیقه ی پس از این شاهکار، شنونده ای دیگر مجدداً شاهکاری فوق تصور خلق کرد:

حافظا مرد نکونام نمیرد هرگز                   مرده آن است که نامش به نکویی نبرند

و من به این فکر می کردم که چرا عده ای تحت هر شرایطی تلاش می کنند تا  اظهار فضل کنند. وقتی بلد نیستیم، مجبور هم نیستیم! هستیم؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 17:31 توسط صادق.م |

در مورد سمنان چه می شود گفت؟! شهری کویری، با مردمانی با لهجه ی فوق العاده عجیب و غریب و دوست نداشتنی؛ و اخلاق نفرت انگیز. خلاصه اش این است که در این شهر، کسی با شما همکاری نمی کند. هیچ چیز جذابی حداقل در خود شهر سمنان وجود ندارد. ییلاق های شمال سمنان، طبیعت زیبایی دارد اما خود سمنان شهری گرم و کویریست که بافت شهری آزار دهنده و تا اندازه ی زیادی زشت دارد! اما هیچ کدام از اینها انسان را به اندازه ی بافت اطلاعاتی این شهر، نمی آزارد. کلاً سمنان شهر عجیبیست. شما هر چقدر هم که موجود ظاهر الصلاحی باشید و قیافه نرمالی داشته باشید، باز هم شانس مورد "گیر" واقع شدن، برای شما وجود دارد. کلاً در این شهر همه می خواهند مچ شما را بگیرند مگر این که عکسش ثابت شود! گویا مسابقه ای پر حرارت و جذاب در جریان است که هر چه بیشتر مچ بگیرید، بیشتر به شما جایزه تعلق می گیرد!

یکی از دوستان، تابستان سال گذشته، حدود ساعت 9 شب، پیاده از محل کار به خانه بازمی گشت که نیروهای پلیس جلوی ایشان را سد کرده و از ایشان پرسیدند: "این وقت شب اینجا چه می کنید؟!" حتی تصور این حرکت، برای کسانی که این شهر و مردمانش را ندیده اند سخت است! ولی برای خود سمنانی ها چندان غریب نیست و چه بسا عادی هم باشد. موارد متعددی هم از گیر دادن به زوج های جوان در خیابان های سمنان دیده ام و شنیده ام که واقعاً باعث تأسف عمیق است.بگذریم از گیر های بی مورد کارمندان دانشگاه و نگهبانان دانشگاه که با دانشجوی دکترا به گونه ای رفتار می کنند که من با کودک شرور 10-12 ساله ای هم نمی توانم چنان رفتاری را تصور کنم! اما چندی قبل صحنه ای دیدم که باورش برایم سخت بود. اوایل مهر ماه با قطار به سمنان رفتم. تقریباً 90 درصد مسافران قطار تهران-سمنان، دانشجویان دانشگاه های سمنان هستند و اصولاً این شهر یک شهر کاملاً دانشجویی بوده و اگر دانشجویان نبودند و به سمنان نمی آمدند، این شهر همین اندک پیشرفت را هم تجربه نمی کرد. می توان گفت اقتصاد شهر سمنان با وجود دانشجویانی که از شهرهای دیگر می آیند رونق گرفته است. در ایستگاه راه آهن سمنان، عده ای از کسانی که واقعاً نمی توان نامی بر آن ها نهاد، دانشجویان را با دیدگان دریده ی خود از نظر می گذراندند تا دانشجویان دختر بد حجاب را بیابند و کاری با آنها بکنند که ما به آن می گوییم :"گیر دادن". من خود از کسانی هستم که طرفدار حجاب کامل خانم ها هستم اما معتقدم به کار بردن حرکات قهری و خشونت آمیز در این حوزه فقط تخم کینه را در دل مخاطب می کارد و او را بیش از پیش بر این عقیده استوار می دارد که طرف مقابلش برهانی بر ادعای خویش ندارد که اگر داشت، خشونت را به کار نمی برد. همیشه از برخورد مستقیم با خانم های بد حجاب و کلاً کسانی که از خویشتن خویش فاصله گرفته اند، اکراه داشته ام و دارم اما چطور می توان انتظار داشت که کسی که اصولاً جور دیگری، متفاوت از تو، تربیت شده، پرورش یافته و رشد کرده، حالا بیاید و همانطوری که تو دوست می داری فکر کند، رفتار کند و ظاهر شود. حتی اگر 100 درصد مطمئن باشی که راه تو حق است و راه او باطل، باز هم باید به او اندکی حق بدهی که تو را باطل بداند و خویشتن را حق بپندارد! من از خانم های بد حجاب تقریباً متنفرم! چرا که ایمان دیگران را مورد هجمه قرار می دهند؛ اما از مردانی که چشم می اندازند در جماعت نسوان که بد حجاب ها را شناسایی کنند، متنفر ترم. حس می کنم گناه چشم چرانی از گناه بد حجابی اگر بیشتر نباشد، کمتر هم نیست. آن زن، مرد نیست که بداند با ظاهر فریبنده اش چه انقلابی در درون تو و نفست بر پا می شود و چگونه آتش شهوت تو را شعله ور می کند! ولی تو خود مردی! و می دانی با نگاه کردن به جمالش، چه بر سر خود می آوری! پس گناه تو بیشتر است عزیز دل برادر.

اصلاً چهره شان و ظاهرشان طوری بود که من را بی اختیار به یاد تعبیر حضرت حافظ می انداخت: "عبوس زهد، به وجه خمار ننشیند"

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 17:26 توسط صادق.م |

چقدر دلم می خواست قاتل روح الله داداشی بخشیده شود. چقدر دلم می خواست حداقل اعدام نشود. به یمن نوجوان بودنش به یمن سوء پیشینه نداشتنش. به دلیل دفاع از جانش در مقابل ضربات سهمگین مشت و لگد داداشی و حتی تنها و تنها به این دلیل که قاتل روح الله داداشی کبر و غرور و سرمستی خودش بود.


پ.ن : این روزها به کشفی جالب دست یافته ام: با ارزش ترین و بی ارزش ترین چیز زندگیم یک چیز است: زندگی!!

پ.ن۲: هرچقدر دلم می خواست قاتل چشمان آمنه قصاص شود و از بخشیده شدندش یکه خوردم همانقدر هم از جان باختن قاتل داداشی متأسف شدم. 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 13:51 توسط صادق.م |

چندی قبل راهی سفری کوتاه شدم. طبق معمول با اتوبوس سفر می کردم و طبق معمول قبل از حرکت اتوبوس فردی برای دریوزگی وارد اتوبوس شد تا ملت صدقه ای بدهند و بلایا از سر مسافران مرتقع گردد. اما آنچه در این میان غیر معمول بود شیوه ی گدایی طرف بود. معمولا این افراد ظاهری ژنده دارند و با آه و ناله و افغان سعی بر جلب ترحم شکار خود دارند. معمولا هم داستانی از مصیبت های زندگی خود نقل می کنند برای محکم کاری. اما پیرمرد قصه ی ما هرچند ظاهری شیک نداشت اما تر و تمیز بود. آه و ناله نمی کرد بلکه می گفت: "خانمها آقایون صدقه هاتون رو بدید به من... خانم صدقه....آقا صدقه.... زود باشید کار دارم میخوام برم. صدقه هاتون رو بدید به من..." و مسافران هاج و واج به او نگاه می کردند و می خندیدند و جز دو سه نفر کسی کمکی به پیرمرد نکرد. آخرش پیرمرد زیر لب گفت: "چرا هیچکی ما رو جدی نمگیره!؟" و من به این فکر می کردم که ما دوست داریم گداهای جامعه مان نقش بازی کنند. گویا هرچه طرف درمانده تر باشد پیش وجدان خودمان سرافرازتر می شویم از کمک به او. پیرمرد دوست نداشت نقش بازی کند.

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 13:44 توسط صادق.م |

عيسی مسيح :

.....« هیچ کس چراغ را روشن نمی کند تا پنهانش سازد! بلکه آن را در جایی می آویزد که نورش بر هر که وارد اتاق می شود بتابد. چشم نیز چراغ وجود است .
چشم پاک همچون تابش آفتاب اعماق وجود انسان را روشن می کند .
اما چشم ناپاک و گناه آلود جلو تابش نور را می گیرد و انسان را غرق تاریکی می سازد .
پس هشیار باشید مبادا بجای نور تاریکی بر وجودتان حکفرما باشد !
اگر باطن شما نورانی بوده و هیچ نقطه تاریکی در آن نباشد آنگاه سراسر وجودتان درخشان خواهد بود گویی چراغی پر نور بر شما تابیده است. »


انجیل - لوقا - بخش11 - آیات 33 الی 36

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 22:13 توسط صادق.م |

دارم کمرنگ می شوم...

دارم بی رنگ می شوم....

زیادی شفاف شده ام....

مرا مات کن!

            مث همیشه

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 22:51 توسط صادق.م |

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است

چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند

قارچ های غربت!

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 0:30 توسط صادق.م |

گر بخارد پشت من انگشت من

خم شود از بار منت پشت من

همتی کو تا نخارم پشت خویش

وارهم از منت انگشت خویش

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 11:32 توسط صادق.م |

22 فروردین ماه اولین سالگرد در گذشت جوان ناکام صادق.م است که در اثر ایست قلبی دار فانی را وداع گفت. به همین مناسبت عصر فردا دوشنبه بر مزارش گرد هم می آییم تا با نثار فاتحه ای آلام روح رنج کشیده اش را التیام بخشیم....

عبارت بالا را می شد امروز در روزنامه ای خواند. اما تو نگذاشتی. تو بدون این که خود بخواهی و حتی خود بدانی برای من مهلت زندگی کردن گرفتی. و حالا قلب من می تپد تا مهلت تو هدر نرود....

شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست                          گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 18:31 توسط صادق.م |

سال نو

اندیشه ی نو

انگیزه ی نو

زندگی نو

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 10:11 توسط صادق.م |

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

آفرین بر نفس پاک خطا پوشش باد

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 1:9 توسط صادق.م |

فردا روز دیگریست که بی تو بر عمر تلف شده افزوده می شود. همین روزها روز رفتن از راه می رسد و من طوری از خیال تو گم می شوم که انگار هرگز نبوده ام....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 17:9 توسط صادق.م |

دو فیلم دیدم. The Sixth Sense محصول سال 1999 و The Others ساخته شده در سال 2001. هر دو فیلم داستان جالبی دارند. نمی گم تا هر کی خواست بره ببینه. ولی یک چیزی در این دو فیلم بود که من با آن به شدت هم ذات پنداری می کنم. واقعاً گاهی اوقات با خودم فکر می کنم که من آن روز، روز 22 فروردین 89 از آن اتاق خارج نشدم. مردم. و تمام اتفاقاتی که بعد از آن افتاد، همگی توهمات روح آشفته من بوده اند. و متأسفم که بگویم واقعاً اطمینانی ندارم که این تصور کاملاً اشتباه باشد! اما نه! هیچ توهمی نمی تواند این قدر دقیق چیده شود. گویی از هیچ چیز برای خراب شدن زندگی من فروگزار نشده. حتماً حتماً دستی در کار بوده و اینقدر منظم همه اتفاقات را بر سر راه من چیده. هر احمقی که فکر می کند حرفهای من شبیه دیالوگ های فیلم هندی ست، می تواند از این به بعد مزخرفات من را نخواند. هیچ کس جای هیچ کس زندگی نمی کند و هیچ کس هیچ کس را نمی فهمد. پس هیچ کس حق ندارد غم و غصه دیگری را پوچ بخواند. شاید دردی که تو ساده اش می پنداری بتواند قلب خودت را متوقف کند. درد من درد من است. می دانم که هرچقدر مرا دلداری بدهی باز هم ته دلت خوشحالی که این درد مال تو نیست و لابد ته ته دلت هم می گویی گور پدرش!! اصلاً من از این حس احمقانه ای که این روزها احاطه ام کرده خیلی هم خوشم می آید و به هیچ کسی مربوط نیست. همین!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 17:15 توسط صادق.م |

در زندگی همه ما مکان هایی هست که به نسبت به این مکان ها احساسات خاصی داریم. علاقه ای، دلبستگی عاطفی و یا شاید نفرتی! من نسبت به ترمینال جنوب حس خاصی دارم!! عجیب است ولی خب دارم دیگر! شما اعتراضی دارید؟!! در این 26 سال و اندی که از خدا عمر گرفته ام بارها به این مکان رفته ام. شاید بالای صد بار! یادم می آید از روزگاری که کودکی خردسال بودم و همراه پدرم به تهران می آمدم و یک راست به بیمارستان قلب می رفتیم برای معاینه پزشک. آن روزها شهر تهران برای من شهری بود پر از اضطراب. اضطراب از سر و روی این شهر می بارید. شلوغی پر ولوله تهران، خیابان ها، تاکسی، اتوبوس، مردمی که همیشه عجله داشتند و حتی چهره هایشان برایم بی روح بود، زنانی با آرایش های آنچنانی که من در ذهن کودکانه خودم(هنوزم هم کودک است البته!) آن ها را با مادر چادری و ساده خودم مقایسه می کردم و یادم نیست نتیجه این مقایسه بی کلاسی مادر من بود یا بی ایمانی خانم های پایتخت نشین! بگیر و بیا بالا تا آنجا که در بیمارستان چه خواهد گذشت؟ پزشکم چه خواهد گفت؟ نکند قلبم مشکل جدیدی پیدا کند و ....همه این ها برای من اضطراب آور بود. در پایان هنگام بازگشت دیدار دوباره جمال ترمینال جنوب و شوق بازگشت به خانه برایم شادی آور و روح افزا بود. همان ترمینالی که صبحدم برایم سرچشمه اضطراب ها می شد، شباهنگام نازبالش بستر معشوق بیتابی بود که شوق همخوابگی داشت! تا اینکه بعدها نصفه و نیمه مردی شدم و یا حداقل قدم بلند شد و کم کمک دیگر به تنهایی به پایتخت آمدم و کم کم دستم آمد که مردم پایتخت انسان هایی هستند از جنس خودم. نه شاخ دارند نه دم! فقط عده شان زیاد است و زیادی دور هم جمع شده اند و.... "خلاصه در مجلس رندان خبری نیست که نیست" اما ترمینال جنوب. همچنان احساسات مرا به بازی می گیرد. یادم نیست در سال های اخیر به ترمینال جنوب آمده باشم و حس خوبی در من شعله بکشد. جالب است که اکثر اوقات به فروشگاه "شهر کتاب" شعبه ترمینال سری می زنم و هر وقت حالم گرفته تر باشد، شانس خریدن کتاب افزایش پیدا می کند.

دیروز چک آپ داشتم. پزشک چیزی گفت که حالم خراب شد. زدم بیرون. بالاتر از میدان ونک سوار اتوبوس شدم. قصد داشتم در میدان ونک پیاده شوم و از آنجا با مترو به ترمینال جنوب بروم. اما به خودم که آمدم دیدم چند ایستگاه از میدان ونک گذشته و من معلوم نیست کجا بوده ام. سه شنبه بود و خیابان ها و میدان های شهر پر از مأموران خوش هیکل ضد شورش که فرم لباس پوشیدنشان آدم را به یاد لاک پشت های نینجا می انداخت. با اتوبوس تا میدان راه آهن آمدم و در این طی طریق در خیابان دراز ولی عصر چه ها که ندیدم و.... بماند.

باز به ترمینال جنوب رسیدم با حالی بغض آلود. یاد سال 83 افتادم و اولین شکستی که به قلبم تحمیل شد. چه شکست دوست داشتنی ای بود!! آن روز در ترمینال جنوب بودم و دقیقاً یادم هست که نمی دانستم به کجا باید بروم و به چه مقصدی بلیط بگیرم."هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم   نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم"

آن روز یادم هست که صادق هدایت خریدم. دیروز نمی دانستم چه باید بخرم. آخرش "کویریات" خریدم. جملات ادیبانه و عارفانه دکتر شریعتی. واقعاً حس بدی داشتم و دروغ است اگر بگویم الآن ندارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 23:47 توسط صادق.م |

قلب که می شکنی

انتظار ترانه ای جدید بیهوده ست.

من دفتر شعرهایم را خیلی وقت پیش بستم

و تو فرصت دوباره گشودنش را از من (و شاید از خودت)

                                                                گرفتی!!

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 0:25 توسط صادق.م |